امروز باید از میان کلبه موهومات دوست داشتتنی خودم به قصر معلومات بروم .به قصری که صاحبش بسیار سختگیر است و فقط آن چیزی را قبول می کند که خودش قبول دارد.میخواهم از میان بی نهایت گزینه بی جواب به ۴ گزینه ای پناه ببرم که فقط یک جواب دارد.می خواهم از آلونک تنگ خودم به قصر های پیش ساخته مهاجرت کنم.چون کبوتران دیوانه فصل سرما را در سرد ترین نقطه دنیا بلرزم.نمی خواهم اما چه کنم که جبر زمانه من و او نمی شناسد.جبر خود ساخته ای که خود را از آن مجال نیست.شاید چیزی مانند جام شوکران سقراط...نمی دانم اما ما که رفتیم.هر که قصه پر غصه و گاه بی غصه ما را خواند یا نخواند دست خدا به همراهش...اگر حرف دل ما به دلش نشست برایمان دعا کند..اگر به کسی بر خورد و کسی را ناراحت کردیم ما را ببخشاید...دیگر نمی دانم چه بگویم...فقط می گویم خداحافظ مهربان
کویر..این زیبای خفته و آرام.....این دنیای پر از شن و ماسه و موجودات خوف انگیز که حکم ساحل دارد به دریای قشنگ آسمانی خویش...دریایی که بر خلاف دریای آدمیزاد است.دریایی که هر کس در آن غرق شود خاموش نمی گردد.بلکه به ته دریا می رود و درخشیدن می گیرد تا ما در شبان تنهایی خویش از بالای بلندترین برج ها از میان تکه های تاریک ابر که بخیلانه آسمان را در بر گرفته اند آنها را بکاویم و در کتاب هایمان راز آنها ورق بزنیم..کویر تنها ترین تنهای دنیاست.تنهایی که هیچ کس حتی رغبت دیدن آن را ندارد.در کویر فقط خاک و آسمان است و میلیون ها سال تنهایی وشاید گاهی اوقات هم سراب.در کویر است که انسان می تواند صدای خود را در میان میلیون ها صدا و بلوا و هیاهو تشخیص دهد و به حال صدای در قفس دیگران بسیار بگرید.کویر بی صدا و آرام که همدمی جز ستاره هایش برای در دل ندارد آرام با آنها سخن می گوید...کویر آنقدر مغرور است که هیچ کوهی یارای ایستادن بر ان را ندارند و برای هیچ یک از مغرورانی هم که می شناسیم به کویر راهی نیست. و آنقدر فروتن است که تن نرم و گرم خود را به آسانی بستر پاهای شما می کند.آنقدر مهربانانه آفتاب وجودی خویش را بر ما می تاباند که ما را توان و تحمل نیست و سال ها منتظر میهمانی است. اما جنگل ها زمین سفت سنگلاخ خود را با منت درختان به ما ارزانی می دارند و آفتاب را اول برای خود می برند. گاهی این کویر از خواب بر می خیزد و به این بی عدالتی انسان ها فغان سر می دهد.بدور خود وی پیچد و آن شن های نرمی را که از سر فروتنی زیر پای ناعادلان بوده است را به ثریا می برد و دریای آسمانی خویش را مشوش می سازد و ظالمان را در بر می گیرد و در مرداب نفرت خود غرق می کند و باز میلیون ها سال خاموش می شود. آری کویر زیبا ترین معشوق دنیاست که عاشقی ندارد...!
این جام جهانی هم برای ما ایرانیها تمام شد.نه شاید هم بهتر است بگوییم شروع شد.تازه می توانیم با خیال راحت بنشینیم و از میان ستارگان جهان آن که دوست داریم را انتخاب کنیم و بدون دغدغه ی این که الان این ستاره در زمین گند می زند یا نه به تشویق آن بپردازیم.گاهی اوقات به خدا شرمم می آید که من ایرانی هستم.نه..شاید هم شرمم می آید که چرا مردانی این چنین آبروی من و امثال مرا به بازی گرفته اند.در دو مطلب قبل که در باب جام جهانی نگاشته بودم از آرزوهامان گفتم که چقدر بزرگ و رفیع اند و بازیکنانمان را دیدم که چه پست بازی می کردند.به خدا من ایرانی خجالت می کشم که مربی تیمم از حریفان می ترسد . منی که سال هاست به شجاعت ها و مردانگی های خود افتخار می کنم امروز برایم گزاف بود که چه شد شیران آریایی چون موش سر در سوراخ بطلان خود کردند و غرور و آبروی و احساس یک ملت را به سخره گرفتند.در شعرهای جام جهانی وقتی بقول معروف می خواستیم برای حریفانمان رجز بخوانیم می گفتیم از نسل کوروش ها و داریوش هاییم.می گفتیم گر به میان آیدمان آبرو...کیست که بتواندمان روبرو..؟ براستی تا کی خود را در میان خروار ها خیالات خام مبحوس کنیم.براستی از مردانگی هامان همین بس که در همین جام ملت های گذشته بازیکنان ما به جان یکدیگر افتادند و اسباب خنده جهانیان ار به ایرانیان فراهم کردند.در باب خضوع و فروتنیمان همین بس به اصطلاح جادوگرمان چنان مغرور شده است که تیم ملی را ملک شخصی فرض کرده است و به هر که می خواهد پاس و می دهد و به هر که نمی خواهد نه.از گذشت ها و ایثارمان همین بس که دایی ها را به سبب اشتباه چنان تنبیه می کنیم که نعوذبلله خدا هم اینگونه شیطان را تنبیه نکرد.اسطوره ای را شکستیم و اسطوره ای خود شکست.و امروز هیچ چیز برایمان نمانده است.حال برویم و در جهان از تمدن 2500 ساله خود حرف بزنیم.لاقل بیایید دیگر از تمدن سخن نگوییم.به خدا در آن دنیا کیفر دارد که این همه مردانگی ها را ..این همه رشادت ها را به قدوم نحس خود آلوده کنیم.از آن ها خرج نکنیم.نگذاریم دنیا بگوید ثمره 2500 سال تمدن این چنین انسان های بی تمدنی هستند.بیایید فکرکنیم دیگر هیچ نداریم.فکر کنیم خداوند از این دنیای بزرگ حدود یک میلیون خرده ای زمین داده و بدنی سالم.فکر کنیم خنگترین آدم های روی زمین هستیم.بعد خود را بسازیم.از امروز 4 سال دیگر وقت داریم.وقت داریم تا دوباره در یک عرصه جهانی قرار بگیریم و از موجودیت فرهنگی خود دفاع کنیم.این روز ها روزهای تلخی است.امروز سالها تمدن در برابر تمدن نوپای غرب شکست خورده است.ما جز آرزوهامان بود که بدور دوم جام جهانی برسیم.الان هم اصلاً ناراحت این مطلب نیستیم.اما ما امسال جام اخلاق را هم به بد اخلاقان زمانه تقدیم کردیم.زمان برای خود سازی از همین الان شروع شد.همت کنید و وقت را تلف نکنید..!
یاد یاران یاد بادا..یاد دوستان..عزیزانمان...عزیزانشان.چه زود انسان ها را در دامن نسیم فراموشی رها می کنیم و در مرداب زندگی روزمره خود غرق می شویم.واقعاً مرگ برای اطرافیان نعمتی است که ازجانب باری تعالی چه به حق به انسان بخشیده شده است.فرصتی است تا از درون لجنزار دنیای خود سری بدر آوریم و نفسی تازه کنیم.جالب است که چنان با هوای کثیف درون خوگرفته ایم که شُش های ما یارای نفس کشیدن در هوای تازه ندارد.در آن هوای پاک از خفه شدن می ترسیم و از ترس خفگی به هوای خفقان آور درون پناه می بریم.هنگامی در قبرستان قدم می گذاری نا خود آگاه کسی درونت با تو نجوا می کند و گوید که ببین که چقدر قبر ها به تو نزدیک و آدم های درون آنها از تو دورند.شاید فاصله ی تو با جسم نصفه و نیمه آنها کمتر از یک سنگ قبر باشد اما فاصله روح تو با روح آنها فرسنگ هاست.گاه تردید ها روح متلاطم آدمی را آزار می دهد.تردید بر اینکه آیا هوای آنطرف هم به کثیفی اینجاست یا آنجا هوای تازه ای دارد.انسان به جهت همین تردید ها نا چار به مقاوت است.تردید در اینجا شاید برای ما زیبا معنا شود.تردیدی که بدلیل ترس ِخود دوستش داریم.تردید می کنیم که شاید اینجا بهتر از آنجا باشد.اما گاه همین تردید ها هم به باد فراموشی سپرده می شوند .بعبارتی ما روح کنجکاوخود را در قبرستان افکار چال می کنیم تا دیگرما را با تردید ها آزار ندهد.این کار غریزه انسان است.و چه خوب که غریزه بهترین پاسخ است به پرسش های بی جواب.همان چاره ی ما که در عین بی چارگی دنبالش می گشتیم.پس من به سنگ ها می گویم که من برای یافتن معمایتان عجله ای ندارم.و خود فرسنگها از سنگ ها دور می شوم.پس زنده باد این غریزه !
در ظلمات شب در درون چاه های تاریک وبی آب فریاد می زنم بلکه از صدای غمزده ی من صبح از خواب نوشین غفلت خود برخیزد و خورشید خود را چراغ راه آینده ی ما نماید.خود را به آغوش سرد شب می سپارم تا شاید ماه بر تن یخ زده من رحمی آورد و از پشت ابرهای بی باران ونامهربان سر برون آورد و راه صبح را برمن نمایان سازد.درخت ها را به تندی چوبهای خشک می خوانم تا شاید به رگ های خشک غیرتشان بر بخورد و برگ های سبزبرای ما به ارمغان آورند.اما دریغ و افسوس که مشکل عظیمتر از این حرف هاست.اینجا زندگی مرده است.زندگی در سیاه چال های سرد زندانی شده است و صبح در کُماست.خورشید برای درخشیدنش ماه را فریاد می زند و ماه بدون خورشید مُردست.باید برای بیداری صبح دعا کنیم ..و در شب های سرد آتش اُمید روشن کنیم.و از آن مشعل بسازیم و بدنبال راه فرار بگردیم...باید راه فرار را یاد بگیریم و با تعقل خود دیگر سر ازاین جنگل در نیاوریم.برای این کار باید متحد شویم.اختلافها را فراموش کنیم و دست در دست هم بگذاریم تا کسی از این جنبش جا نماند.به بزرگان از پا اُفتاده کمک کنیم و دست کوچکان برنخاسته را بگیریم....باید وحدت را با عمل معنا کنیم و دایره المعرفی از زیبایی بسازیم ...باید خیلی کارها بکنیم.........!

یاد آن روزها بخیر که می گفتند ایرانی ها بهترین مردم روی زمینند...راستی یاد آن روزها بخیر که ما با وحدت حقمان را از دشمنان میگرفتیم.اشتباه نکنید نمی خواهم درباره انرژی هسته ای صحبت کنم.می خواهم از نا حق شدن حق ایرانی در آن سوی مرز ها بنویسم.می خواهم درباره ما بنویسم و امثال ما..مایی که ان سوی مرز ها دارد تحقیر می شود.ایرانی ما تحقیر می شود!!!ما را هم ذات عربان می پندارند ...ما را تروریست و وحشی می خوانند و حق ما را پایمال می کنند.در اسکار امسال به ایرانیان فقط به دلیل ایرانی بودن پشت کردند و خود با لبانی خندان به قیافه مبهوت ما خندیدند..روی من با دشمنان ما نیست...با شماست....با ایران است...با ایرانی است که امروز صیغه غیرت را با قاف صرف می کند...با آنهایی هستم که با که خود و پیشینه خود را در طاقچه گذاشته اند و پشت بر وطن و هموطن رو به ساحل های دیگر گام می زنند....گاهی از خود می پرسم از کجا بدین فلاکت رسیدیم که برای حق خود باید اجازه بگیریم...برای رسیدن به هدف باید مخفی کاری کنیم..برای اینکه حقمان را بدهند باید خود را انکار کنیم...باید ایرانی بودن خود را انکار کنیم...با چه جرئتی به شیراز خواهیم رفت و در کنار پاسارگاد فریاد خواهیم داد کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم ..... گاه از نسل خود و پدرانم شرم می کنم که امروز اینگونه آسوده در مقابل ایران شکنی ها خفتیده ایم...از تاریخ خود به جای اینکه عبرت بگیریم سرزنش خوارزمشاهیان برای دفاع نکردن از کیانمان یاد گرفتیم..بی راه نمی گویم اگر بگویم خوارزمشاهیان صد شرف دارند به ما.....امروز اگر بر نخیزیم و از این ملک دفاع نکنیم فرزندانمان می گویند ننگ بر پدارانمان باد که اینگونه بت ایران را شکستند...
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین نا پیدا به دست
رو به ساحل های دیگر گام زد
درشگرف از این غبار ب سوار
خشمگین ما ناشریفان مانده ایم
اب ها از آسیا افتاده است
لیک با با موج و طوفان مانده ایم
آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يك نفر در آب دارد ميسپارد جان.
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم ميزند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه ميدانيد.
آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،
آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد
كه گرفتستيد دست ناتواني را
تا تواناييٍّ بهتر را پديد آريد،
آن زمان كه تنگ ميبنديد
بر كمرهاتان كمربند،
در چه هنگامي بگويم من؟
يك نفر در آب دارد ميكند بيهوده جان قربان!
آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!
نان به سفره، جامهتان بر تن؛
يك نفر در آب ميخواند شما را.
موج سنگين را به دست خسته ميكوبد
بازميدارد دهان با چشم از وحشت دريده
سايههاتان را ز راه دور ديده
آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بيتابيش افزون
ميكند زين آبها بيرون
گاه سر، گه پا.
آي آدمها!
او ز راه دور اين كهنه جهان را باز ميپايد،
ميزند فرياد و امّيد كمك دارد
آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشائيد!
موج ميكوبد به روي ساحل خاموش
پخش ميگردد چنان مستي به جاي افتاده بس مدهوش
ميرود نعرهزنان، وين بانگ باز از دور ميآيد:
-- <آي آدمها>...
و صداي باد هر دم دلگزاتر،
در صداي باد بانگ او رهاتر
از ميان آبهاي دور و نزديك
باز در گوش اين نداها:
-- <آي آدمها>...
آي آدم ها يك نفر در آب دارد مي سپارد جان…..
مقالات بسياري درباره وبلاگها نوشته شده است.مقالاتي كه در ان همه از رك گويي آزادي وبلاگ ها رضايت خاطر داشته اند.اما حال بياييم از منظري ديگربه اين دنياي مجازي كه خود ساخته ايم نگاه كنيم. من مي گويم امروز وبلاگ هاي ما نماد جامعه ما هستند..نماد شخصيت ما.و من در اين جامعه جز ابتذال چيزي نمي بينم.راستي بياييم يك سري به وبلاگ هاي علمي و ادبي خود بزنيم.وبلاگ هاي كه يا تازه كارند و بي خبر از دنيا ي مجازي يا وبلاگ هاي كهنه كاري كه ديگر آپديت نمي شوند.آري مردم ديگر به وبلاگ هاي علمي و ادبي علاقه چنداني نشان نمي دهند.مردم دوست ندارند وقتشان را بگذارند تا يك مقاله يا يك نقد يا يك شعر از شاعري يا نويسنده اي بخوانند.
كاربران امروز دنياي مجازي ترجيح مي دهند كه وقت خود را با ديدن عكس هاي با مزه پر كنند.
حقيقت اين است كه مقالات و نقد هاي ادبي بدون بازديد كننده پشيزي نمي ارزند.كسي كه نقدي مي نويسد براي ايجاد بحث در باره يك كتاب و مقاله است نه صرفاً درج اسمش زير مقاله.يك نويسنده وقتي مشاهده مي كند كه خاطرات يك فرد كه شامل حمام كردن و دستشويي رفتن است بيش از يك مقاله كه پايش زحمت كشيده شده بازديد كننده دارد ديگر اشتياقي به نوشتن ندارد..اين جامعه مجازي نمودي عيني از جامعه حقيقي ماست.جامعه اي كه ديگر حال و حوصله كتاب خواندن ندارد و فقط به شنيده ها اكتفا مي كند….اگر در زمان فردوسي قدرت ها مي خواستند زبان فارسي را از مردم ايران بگيرند فردوسي يك تنه در مقابل آنها با شاهنامه برخاست…امروز خود ما زبانمان را لب طاقچه گذاشته ايم و با آن خدا حافظي كرده ايم.اينگونه مي شود كه طنزي مانند شبهاي برره اينگونه زبان مادري ما را تهديد مي كند.اين گونه مي شود كه قهرمان هاي ما شخصيت هاي برنامه هاي طنز ما مي شوند…آري اينگونه مي شود كه اگر از كوذكانمان درباره اسفنديار و اشكبوس اظهار بي اطلاعي مي كنند.آري اينگونه مي شود كه حافظ و سعدي و مولوي به فراموشي سپرده مي شود.اينجا زلزله آمده است.زلزله بس بزرگتر از بم…اگر بم خانه هاي بم را ويران و مردمانش را داغدار كرد..اين زلزله ديروز ما امروز ما فرداي ما …اسطوره هاي ما و…. همه و همه را به فنا خواهد داد.
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
حميد مصدق
|
دوستان سلام.به اين ستون كه ميبينيد ما شعركده ميگيم يعني اولش سعي ميكنيم يه شاعر رو به صورت كاملا مختصر معرفي كينم و بعد يه شعرشو بگيم................ شعركده ي امروز درباره ي شاعرعاليقدر معاصر ايران است...اسمش؟؟؟؟؟؟؟.....حدس بزنيد....درسته....حميد مصدق...آقاي حميد مصدق يكي از شاعران بزرگ ما هستند كه با منظومه هاي درفش كاوياني و آبي خاكستري سياه و در رهگذر باد فصل تازه اي در ادبيات غني فارسي را آغاز كردند.....آقاي مصدق چند سال پيش عمرشون و دادن به شما..در اين قسمت چند بيتي از منظومه ي آبي خاكستري سياه را انتخاب كردم تا با هم بخوانيم: .......ما پرستوها را از سر شاخه به بانگ هي هي مي پرانديم در آغوش فضا ما قناري ها را از درون قفس سرد رها مي كرديم آرزو مي كردم دشت سرشار ز سرسبزي رؤياها را من گنان مي كردم دوستي همچون سروي سر سبز چار فصلش همه آراستگي است من چه مي دانستم هيبت باد زمستان هست من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي آبي سبزه يخ ميزند از سردي دي من چه ميدانستم دل هر كس دل نيست قلبها زآهن و سنگ قلبها بي خبر از عاطفه اند... ...دل من ميسوزد كه قناري ها را پر بستند كه پر پاك پرستوها را بشكستند و كبوترها را.... _آه كبوترها را.... و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد... |


