تبليغاتX
دلنوشت.....!

دلنوشت.....!

دوستان سلام...امروز میخوام با همتون خدافظی کنم بلاخره عمر وبلاگ ما هم بسر رسید و ما باید کاسه کوزمون و جمع کنیم بریم یه جای دیگه بریزیم.هر چی خوب بلدم سلام کنم تو خداحافظی کردن کمیتم می لنگه.دیگه اگه این متن آخری به دلتون نچسبید دیگه به بزرگیه خودتون ببخشید.یک تشکر ویژه از حدود دو هزار و سیصد نفر آدم مهربون باید بکنم که وقت عزیزشون و گذاشتن و اومدن مطالب این وبلاگ رو خوندن بکنم.از همه اونایی که وبلاگ منو لینک کردن...همه اونایی که نظر دادن...همه اونایی هم که اومدن خوندن و نظر ندادن.ازهمه متشکرم.

امروز باید از میان کلبه موهومات دوست داشتتنی خودم به قصر معلومات بروم .به قصری که صاحبش بسیار سختگیر است و فقط آن چیزی را قبول می کند که خودش قبول دارد.میخواهم از میان بی نهایت گزینه بی جواب به ۴ گزینه ای پناه ببرم که فقط یک جواب دارد.می خواهم از آلونک تنگ خودم به قصر های پیش ساخته مهاجرت کنم.چون کبوتران دیوانه فصل سرما را در سرد ترین نقطه دنیا بلرزم.نمی خواهم اما چه کنم که جبر زمانه من و او نمی شناسد.جبر خود ساخته ای که خود را از آن مجال نیست.شاید چیزی مانند جام شوکران سقراط...نمی دانم اما ما که رفتیم.هر که قصه پر غصه و گاه بی غصه ما را خواند یا نخواند دست خدا به همراهش...اگر حرف دل ما به دلش نشست برایمان دعا کند..اگر به کسی بر خورد و کسی را ناراحت کردیم ما را ببخشاید...دیگر نمی دانم چه بگویم...فقط می گویم خداحافظ مهربان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 21:14  توسط مهران  | 

کویر..این زیبای خفته و آرام.....این دنیای پر از شن و ماسه و موجودات خوف انگیز که حکم ساحل دارد به دریای قشنگ آسمانی خویش...دریایی که بر خلاف دریای آدمیزاد است.دریایی که هر کس در آن غرق شود خاموش نمی گردد.بلکه به ته دریا می رود و درخشیدن می گیرد تا ما در شبان تنهایی خویش از بالای بلندترین برج ها از میان تکه های تاریک ابر که بخیلانه آسمان را در بر گرفته اند آنها را بکاویم و در کتاب هایمان راز آنها ورق بزنیم..کویر تنها ترین تنهای دنیاست.تنهایی که هیچ کس حتی رغبت دیدن آن را ندارد.در کویر فقط خاک و آسمان است و میلیون ها سال تنهایی وشاید گاهی اوقات هم سراب.در کویر است که انسان می تواند صدای خود را در میان میلیون ها صدا و بلوا و هیاهو تشخیص دهد و به حال صدای در قفس دیگران بسیار بگرید.کویر بی صدا و آرام که همدمی جز ستاره هایش برای در دل ندارد آرام با آنها سخن می گوید...کویر آنقدر مغرور است که هیچ کوهی یارای ایستادن بر ان را ندارند و برای هیچ یک از مغرورانی هم که می شناسیم به کویر راهی نیست. و آنقدر فروتن است که تن نرم و گرم خود را به آسانی بستر پاهای شما می کند.آنقدر مهربانانه آفتاب وجودی خویش را بر ما می تاباند که ما را توان و تحمل نیست و سال ها منتظر میهمانی است. اما جنگل ها زمین سفت سنگلاخ خود را با منت درختان به ما ارزانی می دارند و آفتاب را اول برای خود می برند. گاهی این کویر از خواب بر می خیزد و به این بی عدالتی انسان ها فغان سر می دهد.بدور خود وی پیچد و آن شن های نرمی را که از سر فروتنی زیر پای ناعادلان بوده است را به ثریا می برد و دریای آسمانی خویش را مشوش می سازد و ظالمان را در بر می گیرد و در مرداب نفرت خود غرق می کند و باز میلیون ها سال خاموش می شود. آری کویر زیبا ترین معشوق دنیاست که عاشقی ندارد...!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 14:16  توسط مهران  | 

این جام جهانی هم برای ما ایرانیها تمام شد.نه شاید هم بهتر است بگوییم شروع شد.تازه می توانیم با خیال راحت بنشینیم و از میان ستارگان جهان آن که دوست داریم را انتخاب کنیم و بدون دغدغه ی این که الان این ستاره در زمین گند می زند یا نه به تشویق آن بپردازیم.گاهی اوقات به خدا شرمم می آید که من ایرانی هستم.نه..شاید هم شرمم می آید که چرا مردانی این چنین آبروی من و امثال مرا به بازی گرفته اند.در دو مطلب قبل که در باب جام جهانی نگاشته بودم از آرزوهامان گفتم که چقدر بزرگ و رفیع اند و بازیکنانمان را دیدم که چه پست بازی می کردند.به خدا من ایرانی خجالت می کشم که مربی تیمم از حریفان می ترسد . منی که سال هاست به شجاعت ها و مردانگی های خود افتخار می کنم امروز برایم گزاف بود که چه شد شیران آریایی چون موش سر در سوراخ بطلان خود کردند و غرور و آبروی و احساس یک ملت را به سخره گرفتند.در شعرهای جام جهانی وقتی بقول معروف می خواستیم برای حریفانمان رجز بخوانیم می گفتیم از نسل کوروش ها و داریوش هاییم.می گفتیم گر به میان آیدمان آبرو...کیست که بتواندمان روبرو..؟ براستی تا کی خود را در میان خروار ها خیالات خام مبحوس کنیم.براستی از مردانگی هامان همین بس که در همین جام ملت های گذشته بازیکنان ما به جان یکدیگر افتادند و اسباب خنده جهانیان ار به ایرانیان فراهم کردند.در باب خضوع و فروتنیمان همین بس به اصطلاح جادوگرمان چنان مغرور شده است که تیم ملی را ملک شخصی فرض کرده است و به هر که می خواهد پاس و می دهد و به هر که نمی خواهد نه.از گذشت ها و ایثارمان همین بس که دایی ها را به سبب اشتباه چنان تنبیه می کنیم که نعوذبلله خدا هم اینگونه شیطان را تنبیه نکرد.اسطوره ای را شکستیم و اسطوره ای خود شکست.و امروز هیچ چیز برایمان نمانده است.حال برویم و در جهان از تمدن 2500 ساله خود حرف بزنیم.لاقل بیایید دیگر از تمدن سخن نگوییم.به خدا در آن دنیا کیفر دارد که این همه مردانگی ها را ..این همه رشادت ها را به قدوم نحس خود آلوده کنیم.از آن ها خرج نکنیم.نگذاریم دنیا بگوید ثمره 2500 سال تمدن این چنین انسان های بی تمدنی هستند.بیایید فکرکنیم دیگر هیچ نداریم.فکر کنیم خداوند از این دنیای بزرگ حدود یک میلیون خرده ای زمین داده و بدنی سالم.فکر کنیم خنگترین آدم های روی زمین هستیم.بعد خود را بسازیم.از امروز 4 سال دیگر وقت داریم.وقت داریم تا دوباره در یک عرصه جهانی قرار بگیریم و از موجودیت فرهنگی خود دفاع کنیم.این روز ها روزهای تلخی است.امروز سالها تمدن در برابر تمدن نوپای غرب شکست خورده است.ما جز آرزوهامان بود که بدور دوم جام جهانی برسیم.الان هم اصلاً ناراحت این مطلب نیستیم.اما ما امسال جام اخلاق را هم به بد اخلاقان زمانه تقدیم کردیم.زمان برای خود سازی از همین الان شروع شد.همت کنید و وقت را تلف نکنید..!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 12:2  توسط مهران  | 

یاد یاران یاد بادا..یاد دوستان..عزیزانمان...عزیزانشان.چه زود انسان ها را در دامن نسیم فراموشی رها می کنیم و در مرداب زندگی روزمره خود غرق می شویم.واقعاً مرگ برای اطرافیان نعمتی است که ازجانب باری تعالی چه به حق به انسان بخشیده شده است.فرصتی است تا از درون لجنزار دنیای خود سری بدر آوریم و نفسی تازه کنیم.جالب است که چنان با هوای کثیف درون خوگرفته ایم که شُش های ما یارای نفس کشیدن در هوای تازه ندارد.در آن هوای پاک از خفه شدن می ترسیم و از ترس خفگی به هوای خفقان آور درون پناه می بریم.هنگامی در قبرستان قدم می گذاری نا خود آگاه کسی درونت با تو نجوا می کند و گوید که ببین که چقدر قبر ها  به تو نزدیک و آدم های درون آنها از تو دورند.شاید فاصله ی تو با جسم نصفه و نیمه آنها کمتر از یک سنگ قبر باشد اما فاصله روح تو با روح آنها فرسنگ هاست.گاه تردید ها روح متلاطم آدمی را آزار می دهد.تردید بر اینکه آیا هوای آنطرف هم به کثیفی اینجاست یا آنجا هوای تازه ای دارد.انسان به جهت همین تردید ها نا چار به مقاوت است.تردید در اینجا شاید برای ما زیبا معنا شود.تردیدی که بدلیل ترس ِخود دوستش داریم.تردید می کنیم که شاید اینجا بهتر از آنجا باشد.اما گاه همین تردید ها هم به باد فراموشی سپرده می شوند .بعبارتی ما روح کنجکاوخود را در قبرستان افکار چال می کنیم تا دیگرما را با تردید ها آزار ندهد.این کار غریزه انسان است.و چه خوب که غریزه بهترین پاسخ است به پرسش های بی جواب.همان چاره ی ما که در عین بی چارگی دنبالش می گشتیم.پس من به سنگ ها می گویم که من برای یافتن معمایتان عجله ای ندارم.و خود فرسنگها از سنگ ها دور می شوم.پس زنده باد این غریزه !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 16:3  توسط مهران 

بعد از چهار سال جام جهانی فرا رسیده و این دفعه با هر دفعه فرق می کنه...اگه توی سال ۷۶ آرزوهای ما آنقدر درگیر حضور در جام جهانی بود که یادمان رفت آرزوی صعود بکنیم..اگر در سال ۹۸ آنقدر از بازی با استرالیا ذوق کرده بودیم و به فکر شکست آمریکا بودیم که ادعای بیش از این نداشتیم...این دفعه با همیشه فرق می کند...این دفعه آرزوهای ما که مثل یه بغض تو گلومون گیر کرده بود داره می ترکه...پس بیاییم شجاع باشیم و آرزو کنیم...اول آرزو کنیم که به عنوان تیم اول گروه خودمون بریم بالا...بعدش آرژانیتین یا هلند و لوله کنیم بعد بخوریم به انگلیس و مشت محکمی بر دهن این استکبار و امپریالیسم بزنیم بعد فرانسه رو ببریم و بعد تو فینال برزیل و به زانو در بیاریم...بعد بریزیم تو خیابون شعار بدیم...داد بزنیم ..شادی کنیم...همه ی دنیا بگن بابا ایول ایران عجب تیمی داره..بعد بریم خارج تو خیابوناشون داد بزنیم ما ایرانی هستیم...پرچم ایران و دست هر جوون اجنوی ببینیم و بعد انگار که یهو زیر دلمون خالی میشه یه احساس افتخار کنیم و بعد با بی تفاوتی بگیم این که چیزی نیست و بعد با دیدن قیافه مات آدم ها قند تو دلمون آب شه...اگرم تو همین بازیه اول باختیم و اصلاْ تو گروه آخر شدیم خدا کنه داور ۵ تا از بازیکنای ما رو اخراج کنه...بعد بگیم داور بد بود...خدا کنه برانکو نصرتی رو بزاره تو دروازه که بگیم برانکو بد بود..خدا کنه نگیم ایرانی بد بود..آخه ایرانی همیشه خوبه...اصلاْ اگه هیچ کدوم از اینا نشد علی دایی سر بازی با پرتغال اگه داشتیم می باختیم بره یه دونه محکم بزنه تو گوش رونالدو دلمون لا اقل خنک شه..! ... حالا چشم یه ملتی با این همه آرزو به فرزندان آریایی این مرز بومه...ای شیران اریایی در قلمرو آرزوهای ما بتازید...ما در قلمروی آرزومان مردان زاپاتا را به خاک و خون می کشیم..پرتغال را جز میوه جات می دانیم...و هنوز جوک های آنگولایی تعریف میکنیم...اما شما را می ستاییم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 18:23  توسط مهران  | 

در ظلمات شب در درون چاه های تاریک وبی آب فریاد می زنم بلکه از صدای غمزده ی من صبح از خواب نوشین غفلت خود برخیزد و خورشید خود را چراغ راه آینده ی ما نماید.خود را به آغوش سرد شب می سپارم تا شاید ماه بر تن یخ زده من رحمی آورد و از پشت ابرهای بی باران ونامهربان سر برون آورد و راه صبح را برمن نمایان سازد.درخت ها را به تندی چوبهای خشک می خوانم تا شاید به رگ های خشک غیرتشان بر بخورد و برگ های سبزبرای ما به ارمغان آورند.اما دریغ و افسوس که مشکل عظیمتر از این حرف هاست.اینجا زندگی مرده است.زندگی در سیاه چال های سرد زندانی شده است و صبح در کُماست.خورشید برای درخشیدنش ماه را فریاد می زند و ماه بدون خورشید مُردست.باید برای بیداری صبح دعا کنیم ..و در شب های سرد آتش اُمید روشن کنیم.و از آن مشعل بسازیم و بدنبال راه فرار بگردیم...باید راه فرار را یاد بگیریم و با تعقل خود دیگر سر ازاین جنگل در نیاوریم.برای این کار باید متحد شویم.اختلافها را فراموش کنیم و دست در دست هم بگذاریم تا کسی از این جنبش جا نماند.به بزرگان از پا اُفتاده کمک کنیم و دست کوچکان برنخاسته را بگیریم....باید وحدت را با عمل معنا کنیم و دایره المعرفی از زیبایی بسازیم ...باید خیلی کارها بکنیم.........!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 19:6  توسط مهران  | 

گاه در ژرفای خیال خام خود فریاد می زدنم ای کاش این جماعت مرا تنها بگذارند...مرا با خیال های شب زده ام تنها گذادند تا من در شب وجود خویش امید طلوعی روشن را بکشم..گاه می اندیشم این جماعت چرا در ظلمات تاریکی وجودشان صبح را زیر لب زمزمه می کنند...در این میکده غم ساقی چرا قهقه در سبوی دلهای شکسته می ریزد...چرا این جماعت به بی هدفی دنبال هدف های بزرگ می رود..در بیهوده بازار وجود خویش به یکدیگر بیهودگی می فروشند و خرسند از تجارت خویش بیهوده دست هم را به گرمی می فشارند....چرا با کوته فکری ها مقدسات خویش را زیر پا له می کنند و از ویرانه ی قدیس خویش دو باره بت می سازد...و می پرستندش...و دوباره ویرانه را به سرزمین خرابات تقدیم می کنند و پریشان روزگار پی چاره می گردند به بی چارگی...و قدیس ها به عادت پست انسانیت که همانا روز مرگی است تن می دهند....این جماعت با کلمات زیبا بازی نمی کنند بلکه کلمات زشت با این جماعت بازی می کنند..با افتخار کلمه وحدت را با دهان خود آلوده می کنند  و آزادی را به ننگ تفکر در ذهن خود تن می دهند...وحدت و آزادی و آزادگی و ایمان را تحقیر می کنند.....شاید نمی دانند که بار این کلمات بر دوش کاینات سنگینی کرده است....آری این جماعت هیچ نمی دانند...این جماعت لعنتی هیچ نمی دانند...و من محکوم بر آنکه در ژرف ترین نقطه افکار فریاد بزنم.....!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 20:10  توسط مهران  | 

تو از منی..با من و همراه منی...تو آن کسی هستی که وقتی از او می پرسم این جماعت در این آشفته بازار گرد چه چیز حلقه زده اند تو هم با همان نگاه پرسشگر مرا می کاوی....در این آشفته بازار دنیا متاع گرانقدر را می بینی که خریداری ندارد...شاید چون بسیار گران است و خیلی توانایی خرید آن را ندارند و شاید هم توانایی تشخیص؟!!....جماعت را می بینی که در کویر گرد دریای خیال خود طواف می کنند...آنجاست که می یابی تو در این بازار بی در وپیکر جایی نداری...ناچار به درون میروی...به درون کذایی خود...آنجا که آرامگاه ابدی من و توست..آنجا که خود را مبحوس می کنیم..گاه از تو می پرسند با نیشخند آیا برای توی حقیر در این دنیای وسیع ماوایی نیست؟!...سخت است در میان دنیایی از نیشخندها بگویی نه...تلخندی می زنی به دنیای درون فرار می کنی..آنجا که دنیای اموات را در زندگانی تجربه می کنی...جایی که در بیداری خواب می بینی...جماعت همچنان مشغولند.....آنجا که تویی و افکار و تنهایی....گاه سر از درون لاک پشتی خود بیرون می آوری و نگاهی به اطراف می اندازی...دریغا که چشمان تاریک تو یارای دیدن تک نور ها را ندارد...و دو باره سر در هزارتوی افکار خود می بری....در افکار خود از خود قهرمان می سازی....قهرمان را می پروری...اسطوره خود ساخته را می پرستی و شبانه روز ستایش می کنی.....سر از دنیای خود بیرون می آوری و سر می دهی ای مردم .....موعود شما اینجاست...جماعت خفتگان نیم نگاهی می اندازند و روی از میگردانند...تو دو باره به درون خویش بازمی گردی و باقی عمر را به شماتت جماعت می پردازی...جماعت همچنان مشغولند...!
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:1  توسط مهران  | 

یکی از عادت های قشنگ و مضر ایرانی ها های هوی بیش از حد آنهاست...ایرانی ها بنا بر ضرب المثل وصف العیش نصف العیش همیشه بسیار ساده لوحانه نقشه ها و طرح های خود را لو می دهند.نمی دانم شاید خیلی ها این شیوه بر خورد را شجاعانه بپندارند اما حقیقت این است که این شیوه بارها موجبات شکست ما را در برابر دشمنان پدید آورده است...ما ایرانی ها کلا قصد نداریم از تاریخ بلند خود پند بگیریم...ما از تاریخ خود به عنوان ابزار استفاده میکنیم...به عنوان سلاح بیخطری که فط خودمان را می ترساند...البته نمی توان گفت که می ترساند بلکه به ما یک خود باوری و اعتماد به نفس کاذب می دهد...من معتقدم که تاریخ ما بسیار سلاح نیرومندی است...بعبارتی دنیایی تجربه است که دنیا حالا حالا ها باید بجنگد تا بدان برسد...اما دریغ که ما استفاده از آن را بلد نیستیم..درست مثل بمب اتمی می ماند که ما داریم اما بلد نیستیم آن را راه بیاندازیم....ما ایرانی مثل معدن هستیم...اما از هیچ کدام از توانایی های خود استفاده نمی کینیم..ما دنیای استعداد هستیم اما با عقاید مزخرف خود همه ی استعداد ها را کور می کنیم...بر خلاف آنچه که اجداد ما به ما تلقین کرده اند ایرانی ها بسیارآدم های تر سویی هستند...آدم هایی که از فرصت دادن به جوانان می ترسند..آدم هایی که از اثبات نیاکان ابا دارند...ایرانی ها همیشه مبهم و گنگ هستند..ما مردمی داریم که از شوخی با حافظ و مولانا می ترسند..می ترسند که آن ابهت عجیب و قریب آنها بشکنند..شاید یکی از دلایلی که امروز جوانان ما با بزرگان اینگونه غریبه اند همین بزرگی و غیر قابل قیاس بودن آنهاست...گرایش به سادگی هر چند ظاهری یکی از اصول اجتماع ماست...مولانا بزرگ است اما خداوند یک مولوی نیافریده است..نمی گویم خداوند بسیار مولانا آفریده است اما یکی هم نبوده است...ما می ترسیم که با نوشته های خود به جنگ آنان رویم..جنگی که اگر هم در آن بازنده باشیم بازنده ی شریفی خواهیم بود ... زیرا تلاش کرده ایم...ذهن خلاق و پویای ایرانی را بکار انداخته ایم...با این کار مولوی و حافظ هم بزرگ می شوند...شاید به این طریق بتوان عظمت آنها را شناخت...حال می گویم امروز دیگر زمان ترس بسر آمده است...امروز همان روز مبادایی است که باید از همه ی اندوخته ی خود استفاده کنیم...از های و هوی کم کنیم و بر مبلغ افزاییم...امروز ایران و ایرانی آنقدر در جهان بی هویت تحقیر شده است که ما چیزی برای از دست دادن نداریم....امروز مولوی را برای ترکان می نامند..شاید آنها هم می ترسند با ایرانی خواندن مولانا خدشه ای بر روح مقدس وی وارد آید....می بینید؟!! امروز باید هر چه در چنته داریم رو کنیم ...باید این نیمه ی دیگر شب را که دست ماست غنیمت شماریم.....اگر امروز بر خیزیم فردا صبح هنگام روشنی آفتاب با افتخار به گذشته و حال خود و با امیدواری به آینده نگاه خواهیم کرد......!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:12  توسط مهران  | 

خدایا من در کلبه درویشیم چیزی دارم که تو در عرش خداییت نداری....من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری....!
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:18  توسط مهران  | 

در برهه ای از زمان قرار گرفته ایم که شاید نسل ها باید بگذرد تا دوباره نسلی آنرا مانند ما تجربه کند....در جایگاه ماندگاری ایستاده ایم...چه بد و چه خوب ما  در کتاب های تاریخ ماندگاریم...زیرا ما در جایگاه تصمیم قرار گرفته ایم در جایگاه انتخاب.....فردا فرزندان و نوادگان ما از تصمیم ما می گویند....پس باید تصمیمی گرفت در خور!....باید از خود دفاع کنیم ...از حقمان...باید از گذشته و حال و آینده ایران دفاع کنیم...باید دریا دل باشیم...امروز اگر خود را در داشتن انرژی هسته ای به حق می دانیم ذره ای نباید از حق خود کنار بکشیم...گویند حق دادنی نیست گرفتنی است...ما باید حق خود را از دنیا بگیریم...نه تنها حق خود را حق فرزندانمان را هم..!اگر امروز تسلیم شویم فردا در جایگاه آزاد مردان جایی نخواهیم داشت...اما اگر باستیم فردا نام ما را در کتاب آزادی ورق خواهند زد..ولو اینکه در راه حق ازجان بگذریم...باید ایستاده بمیریم...اگر روزی ما خواهیم مرد چه بهتر که با غرور بمیریم...نه اینکه در حالی که سر تسلیم فرود آورده ایم آنها سر ما را با پنبه ببرند...بگذاریم دنیا با شنیدن نام ایران برای احترام به پا خیزد....بگذاریم دنیا ایرانی را بشناسد....ما را بشناسد...به خود افتخار کنیم...به خدای خود...به دین خود ..... به مذهب خود....به وجب وجب خاک این ملک افتخار کنیم .... خدای خود را آزادانه در جهان فریاد بزنیم..نام ایران را در جهان فریاد بزنیم...خدا را از پستو ی خانه خارج کنیم تا نفسی تازه کند....انتخاب کنیم..با هوش ایرانی انتخاب کنیم...با شجاعت انتخاب کنیم...با عشق به وطن انتخاب کینم...آری انتخاب ما راه آینده ایران است..درست انتخاب کنیم....! 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 15:43  توسط مهران  | 

دوستان سلام.......یک سال دیگر سپری شد.راستی چه سالی بود؟برای شما سال خوبی بود؟برای دوستانتان چطور؟...برای همسایگانتان چطور؟برای همشهریانتان چطور؟برای هموطنان خود چطور؟راستی ما اصلا به انها فکر می کنیم...از چند نفرشان خبر داریم..امسال که گذشت و ما نمی توانیم آنرا بر گردانیم اما ای کاش فقط ای کاش سال ۸۵ سالی باشد که ما با نیم نگاهی به گذشته قاطعانه به جلو نگاه کنیم...سالی باشد که ما عظمت خود را در این جهان پیدا کینم...خدا کند سال سال ایران و ایرانی باشد..خدا کند جنگی نباشد..تهدید نباشد...اگر هم تهدید بود ما سر تسلیم فرود نیاوریم...خدا کند متحد شویم...برای ایران...برای ایرانی...خدا کند وارث خوبی برای نیاکانمان باشیم...خدا کند زبان طیب و پاک فارسی را جهانی کنیم ... نه جهانی پیشکش در همین ایرانمان از ان حفاظت کنیم....خدا کند فقیر نداشته باشیم...خدا کند هیچ ایرانی دستش را جلوی دیگری دراز نکند...خدا کند مریض نداشته باشیم....خدا کند همتی داشته باشیم بلند....خدا کند بزرگانمان را فراموش نکنیم....خدا کند به کوچکتر ها هم فرصت دهیم...خدا کند به هم دیگر اعتماد داشته باشیم....خدا کند دست هم دیگر را بگیریم و به گرمی فشار دهیم....در آخر هم خدا کند عید خوبی داشته باشید...عیدتون مبارک......
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 8:23  توسط مهران  | 

در خانه ی ما دل ساده سیری مفت...

یاد آن روزها بخیر که می گفتند ایرانی ها بهترین مردم روی زمینند...راستی یاد آن روزها بخیر که ما با وحدت حقمان را از دشمنان میگرفتیم.اشتباه نکنید نمی خواهم درباره انرژی هسته ای صحبت کنم.می خواهم از نا حق شدن حق ایرانی در آن سوی مرز ها بنویسم.می خواهم درباره ما بنویسم و امثال ما..مایی که ان سوی مرز ها دارد تحقیر می شود.ایرانی ما تحقیر می شود!!!ما را هم ذات عربان می پندارند ...ما را تروریست و وحشی می خوانند و حق ما را پایمال می کنند.در اسکار امسال به ایرانیان فقط به دلیل ایرانی بودن پشت کردند و خود با لبانی خندان به قیافه مبهوت ما خندیدند..روی من با دشمنان ما نیست...با شماست....با ایران است...با ایرانی است که امروز صیغه غیرت را با قاف صرف می کند...با آنهایی هستم که با که خود و پیشینه خود را در طاقچه گذاشته اند و پشت بر وطن و هموطن رو به ساحل های دیگر گام می زنند....گاهی از خود می پرسم از کجا بدین فلاکت رسیدیم که برای حق خود باید اجازه بگیریم...برای رسیدن به هدف باید مخفی کاری کنیم..برای اینکه حقمان را بدهند باید خود را انکار کنیم...باید ایرانی بودن خود را انکار کنیم...با چه جرئتی به شیراز خواهیم رفت و در کنار پاسارگاد فریاد خواهیم داد کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم ..... گاه از نسل خود و پدرانم شرم می کنم که امروز اینگونه آسوده در مقابل ایران شکنی ها خفتیده ایم...از تاریخ خود به جای اینکه عبرت بگیریم سرزنش خوارزمشاهیان برای دفاع نکردن از کیانمان یاد گرفتیم..بی راه نمی گویم اگر بگویم خوارزمشاهیان صد شرف دارند به ما.....امروز اگر بر نخیزیم و از این ملک دفاع نکنیم فرزندانمان می گویند ننگ بر پدارانمان باد که اینگونه بت ایران را شکستند...

آن که در خونش طلا بود و شرف

شانه ای بالا تکاند و جام زد

چتر پولادین نا پیدا به دست

رو به ساحل های دیگر گام زد

   درشگرف از این غبار ب سوار

خشمگین ما ناشریفان مانده ایم

اب ها از آسیا افتاده است

لیک با با موج و طوفان مانده ایم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 17:5  توسط مهران  | 

سال ها شب ها را با اين اميد صبsح كرديم كه فردا صبح هنگام طلوع پرفروغ خورشيد مردي از راه مي رسد..يك مرد بزرگ..يك مرد واقعي!!!در كتاب ها گشتيم و گشتيم و مشخصاتش را بيرون آورديم .يك روز گفتيم كه او اهل فضل و كرم است و روزي ديگر او را فاتح جنگ ها ديدم بلندترين قد جهان را به او نسبت داديم و او را خود قوي ساختيم.قرن ها با ذهن خود به او پر و بال داديم و امروز از او بتي ساختيم كه بيشتر هويت ماست.هر گاه به مشكلي بر مي خوريم و از حل آن عاجزيم رو به سوي آن بت نا پيدا مي كنيم و بدون هيچ تلاشي خود را به او مي سپاريم. به نظر من حال وقت آنست كه آن بت را بشكنيم و به حقيقت آن روي بياوريم.حقيقتي كه اين بت بزرگ را ساخت.ياد داستاني از عطار افتادم.شايد شنيده باشيد اما گفتن آن در اينجا بسيار نيك مي نمايد ….داستان سيمرغ!!!...گويند سالها پيش پرندگان گرد آمدند … ميليون ها پرنده!!!..آنها مي خوستند بت بزرگ خود سيمرغ را ببينند …بتي كه از آن بسيار شنيده بودند و بسيار تعريف كرده بودند.آن ها به سمت كوه قاف جايگاه سيمرغ حركت كردند.اما در اين راه دشواري ها بسيار بود.هفت مرحله بود كه ميليون ها پرنده بايد از آن عبور مي كردند.در هر مرحله بسياري تباه شدند و بسياري ناميد.تا بلاخره عده اي از همان پرندگان به كوه قاف رسيدند.اما در آنجا نه از سيمرغ خبري بود نه از آن بتي كه سال ها با آن سر كرده بودند.در آن جماعت سر خورده پيري برخاست و به پرندگان گفت: دوستان ما سيمرغ هستيم…ما پس از طي كردن اين همه راه به خود رسيديم. و حال روايت ماست .آن پرندگان نماد شجاعت ايثار و گذشت و فداكاري بودند.آنها خود ناجي خود بودند.از هر آنچه گفتم مي خواستم نتيجه بگيرم كه ما خود ناجي خود هستيم پس بياييم با بازواني پولادين و دلي سرشاراز ايمان به پا خيزيم…
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 21:32  توسط مهران  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 20:3  توسط مهران  | 

نظر ابراهيم: اینکه وبلاگها در ایران چرا اینگونه و به این شدت رشد کرد و همه گير شد را بايد در محدوديتهای اجتماعی جامعه ما ديدو در زمانی که تريبونهايی که در همه کشورها برای بيان نظرات باز و برپاست در ایران همگی با سانسور دولتی و حتی خود سانسوری مواجه است. همين باعث شد که انتظارات هم بالا برود يعنی همه دنبال مفاهيم خبر تحليل و اخبار ناب در وبلاگها باشند. به نظر من وبلاگها هم اکنون به راه و کارکرد اصلی خود نزديک ميشوند. يعنی فضايی کاملا خصوصی برای درج نظرات يک شخص حال اینکه ميخواهد از حمام رفتن و دستشويی رفتن باشد تا نقدهای ادبی و غيره. امّا نکته ديگری که گفتی و از آن به زلزله فرهنگی ياد کردی من آن را فرهنگ عامه با تمام ظرافتها و فريبهايش ميدانم. زبان برره ای جالب و خوشايند است مردم آن را استفاده ميکنند امّا من هيچ خطری برای زبان فارسی نميبينم. اگر زبان ما اینقدر ضعيف است که با این نسيمها تهديد ميشود پس همان بهتر که نباشد. ما در 3000 سال پيش يا حتی در صد سال پيش زندگی نميکنيم ما اکنون خود را بايد بسازيم ما شعور دنيای امروز را نياز داريم. تقصير ما هم نيست چونکه ابزارها عوض شده اند امواج راديو ماهواره و خبرگزاريها ما را احاطه کرده اند البته بسيار عالی ميشد که اگر ميشد با این همه باز هم نشست و کتابهای هزار و يک شب خواند. در پايان برای بلندتر نشدن صحبتهايم بايد بگويم که شايد چيزی که ما از آن غافليم ترجمه و بازخوانی تاريخمان است ملموس کردن آن است طوری که آن را به همان فرهنگ شفاهی که گفتی نزديک کنيم مثالهای بسيار از این ماندگاری ها هست. پينو کيو و علی بابا نمونه های کوچک و جهانی همان کتاب هزار يک شبند که شايد خود شما هم آنها را از کارتونهای والت ديسنی شناختی نه از کتابی در کتابخانه و حال چند نكته از من: با عرض سلام و سپاس فراوان از شما چند نكته در نظرهاي شما توجه مرا به خودش جلب كرد كه خالي از لطف نيست كه آن ها را انجا بيان كنم....من مخالفتي با وبلاگ هايي كه خاطره مي نويسند ندارم و آنها را جز لازم ادبيات مي دانم.و به عنوان يكي از اقشار ادبي جامعه به آن ها احترام مي گذارم و آگر روزي آنها در ادبيات و جامعه ما نباشند ما جامعه اي نا سالم خواهيم داشت.اما قبول كنيد اين قشر از جامعه ادبي ما به ابتذال افتاده است. اما بحث دوم بحث زبان عاميانه بود كه به زعم شما پيچيدگي هاي خاص خود را داراست كه اين پيچيدگيها مي تواند زبان برره اي را هم در خود جاي دهد.اتفاقا من هم معتقدم زبان برره اي تهديدي براي زبان فارس نيست و فقط چند اصطلاح كوچك و زودگذر است كه با اتمام اين مجموعه آن هم از بين خواهد رفت.اما به قول شما اين نسيم توانست خيلي از ويراني هاي اين زبان را به ما نشان دهد.ويراني هايي اعم از گرايش سريع مردم به يك زبان جديد و حتي بيگانه. اگر امروز شما در جملاتتان چندين كلمه ي عربي بكار مي بريد و از گفتن كلمات انگليسي ابايي نداريد به خاطر سهل انگاري آبا و اجداد ما در حفظ زبان فارسي است.آنها نيز مانند شما به اين نسيم ها توجهي نكردند. من هم مانند شما معتقدم زبان برره اي و امثال آن در جايگاهي نيست كه بتواند زبان فارسي را تهديد كند اما بدانيد ما در دنيايي زندگي مي كنيم كه صدها و چه بسي هزاران زبان وجود دارد.اگر ما امروز كلمات عربي و انگليسي را بدون اينكه متوجه شويم بكار مي بريم بدانيد همانگونه كه من گفتم اگر جلوي اين گسترش را نگيريم فرزندان و نوادگان ما به زباني جز فارسي سخن خواهند راند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 11:8  توسط مهران  | 

آدمها
آي‌ آدم‌ها كه‌ بر ساحل‌ نشسته‌ شاد و خندانيد!
يك‌ نفر در آب‌ دارد مي‌سپارد جان.
يك‌ نفر دارد كه‌ دست‌ و پاي‌ دائم‌ مي‌زند
روي‌ اين‌ درياي‌ تند و تيره‌ و سنگين‌ كه‌ مي‌دانيد.
آن‌ زمان‌ كه‌ مست‌ هستيد از خيال‌ دست‌ يابيدن‌ به‌ دشمن،
آن‌ زمان‌ كه‌ پيش‌ خود بيهوده‌ پنداريد
كه‌ گرفتستيد دست‌ ناتواني‌ را
تا تواناييٍّ بهتر را پديد آريد،
آن‌ زمان‌ كه‌ تنگ‌ مي‌بنديد
بر كمرهاتان‌ كمربند،
در چه‌ هنگامي‌ بگويم‌ من؟
يك‌ نفر در آب‌ دارد مي‌كند بيهوده‌ جان‌ قربان!
آي‌ آدم‌ها كه‌ بر ساحل‌ بساط‌ دلگشا داريد!
نان‌ به‌ سفره، جامه‌تان‌ بر تن؛
يك‌ نفر در آب‌ مي‌خواند شما را.
موج‌ سنگين‌ را به‌ دست‌ خسته‌ مي‌كوبد
بازمي‌دارد دهان‌ با چشم‌ از وحشت‌ دريده‌
سايه‌هاتان‌ را ز راه‌ دور ديده‌
آب‌ را بلعيده‌ در گود كبود و هر زمان‌ بي‌تابيش‌ افزون‌
مي‌كند زين‌ آب‌ها بيرون‌
گاه‌ سر، گه‌ پا.
آي‌ آدم‌ها!
او ز راه‌ دور اين‌ كهنه‌ جهان‌ را باز مي‌پايد،
مي‌زند فرياد و امّيد كمك‌ دارد
آي‌ آدمها كه‌ روي‌ ساحل‌ آرام‌ در كار تماشائيد!
موج‌ مي‌كوبد به‌ روي‌ ساحل‌ خاموش‌
پخش‌ مي‌گردد چنان‌ مستي‌ به‌ جاي‌ افتاده‌ بس‌ مدهوش‌
مي‌رود نعره‌زنان، وين‌ بانگ‌ باز از دور مي‌آيد:
-- <آي‌ آدم‌ها>...
و صداي‌ باد هر دم‌ دلگزاتر،
در صداي‌ باد بانگ‌ او رهاتر
از ميان‌ آب‌هاي‌ دور و نزديك‌
باز در گوش‌ اين‌ نداها:
-- <آي‌ آدم‌ها>...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 20:3  توسط مهران  | 

آي آدم ها يك نفر در آب دارد مي سپارد جان…..

 

مقالات بسياري درباره وبلاگها نوشته شده است.مقالاتي كه در ان همه از رك گويي  آزادي وبلاگ ها رضايت خاطر داشته اند.اما حال بياييم از منظري ديگربه اين دنياي مجازي كه خود ساخته ايم نگاه كنيم. من مي گويم امروز وبلاگ هاي ما نماد جامعه ما هستند..نماد شخصيت ما.و من در اين جامعه جز ابتذال چيزي نمي بينم.راستي بياييم يك سري به وبلاگ هاي علمي و ادبي خود بزنيم.وبلاگ هاي كه يا تازه كارند و بي خبر از دنيا ي مجازي يا وبلاگ هاي كهنه كاري كه ديگر آپديت نمي شوند.آري مردم ديگر به وبلاگ هاي علمي و ادبي علاقه چنداني نشان نمي دهند.مردم دوست ندارند وقتشان را بگذارند تا يك مقاله يا يك نقد يا يك شعر از شاعري يا نويسنده اي بخوانند.

كاربران امروز دنياي مجازي ترجيح مي دهند كه وقت خود را با ديدن عكس هاي با مزه پر كنند.

حقيقت اين است كه مقالات و نقد هاي ادبي بدون بازديد كننده پشيزي نمي ارزند.كسي كه نقدي مي نويسد براي ايجاد بحث در باره يك كتاب و مقاله است نه صرفاً درج اسمش زير مقاله.يك نويسنده وقتي مشاهده مي كند كه خاطرات يك فرد كه شامل حمام كردن و دستشويي رفتن است بيش از يك مقاله كه پايش زحمت كشيده شده بازديد كننده دارد ديگر اشتياقي به نوشتن ندارد..اين جامعه مجازي نمودي عيني از جامعه حقيقي ماست.جامعه اي كه ديگر حال و حوصله كتاب خواندن ندارد و فقط به شنيده ها اكتفا  مي كند….اگر در زمان فردوسي قدرت ها مي خواستند زبان فارسي را از مردم ايران بگيرند  فردوسي يك تنه در مقابل آنها با شاهنامه برخاست…امروز خود ما زبانمان را لب طاقچه گذاشته ايم و با آن خدا حافظي كرده ايم.اينگونه مي شود كه طنزي مانند شبهاي برره اينگونه زبان مادري ما را تهديد مي كند.اين گونه مي شود كه قهرمان هاي ما شخصيت هاي برنامه هاي طنز ما مي شوند…آري اينگونه مي شود كه اگر از كوذكانمان درباره اسفنديار و اشكبوس اظهار بي اطلاعي مي كنند.آري اينگونه مي شود كه حافظ و سعدي و مولوي به فراموشي سپرده مي شود.اينجا زلزله آمده است.زلزله بس بزرگتر از بم…اگر بم خانه هاي بم را ويران و مردمانش را داغدار كرد..اين زلزله ديروز ما امروز ما فرداي ما ‍…اسطوره هاي ما و…. همه و همه را به فنا خواهد داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 17:13  توسط مهران  | 


سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 11:15  توسط مهران  | 

حميد مصدق


دوستان سلام.به اين ستون كه ميبينيد ما شعركده ميگيم يعني اولش سعي ميكنيم يه شاعر رو به صورت كاملا مختصر معرفي كينم و بعد يه شعرشو بگيم................ شعركده ي امروز درباره ي شاعرعاليقدر معاصر ايران است...اسمش؟؟؟؟؟؟؟.....حدس بزنيد....درسته....حميد مصدق...آقاي حميد مصدق يكي از شاعران بزرگ ما هستند كه با منظومه هاي درفش كاوياني و آبي خاكستري سياه و در رهگذر باد فصل تازه اي در ادبيات غني فارسي را آغاز كردند.....آقاي مصدق چند سال پيش عمرشون و دادن به شما..در اين قسمت  چند بيتي از منظومه ي آبي خاكستري سياه را انتخاب كردم تا با هم بخوانيم:

.......ما پرستوها را

از سر شاخه به بانگ هي هي

مي پرانديم در آغوش فضا

ما قناري ها را

از درون قفس سرد رها مي كرديم

آرزو مي كردم

دشت سرشار ز سرسبزي رؤياها را

من گنان مي كردم

دوستي همچون سروي سر سبز

چار فصلش همه آراستگي است

من چه مي دانستم

هيبت باد زمستان هست

من چه مي دانستم

سبزه مي پژمرد از بي آبي

سبزه يخ ميزند از سردي دي

من چه ميدانستم دل هر كس دل نيست

قلبها زآهن و سنگ

قلبها بي خبر از عاطفه اند...

...دل من ميسوزد

كه قناري ها را پر بستند

كه پر پاك پرستوها را بشكستند

و كبوترها را....

_آه كبوترها را....

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 18:49  توسط مهران  |